تبليغاتX
شوق زندگی عشق پاک

شوق زندگی عشق پاک
I LOVE MIUE


عشق و وفا در بهار آشنایی ها می شكفد

عشق، یك ابتلاست

این تو نیستی كه عشق را می آفرینی تو فقط به عشق دچار میشوی

عشق،همچون نسیم میوزد و همچون نسیم می رود

هنگامی كه نسیم عشق می وزد،شادمانی كن و تن به آن بسپار

و هنگامی كه می رود،تنها بگو:خدانگهدار.

عشق،چیزی نیست كه بتوانی آن را در قفس نگه بداری.

عشق،آزاد است.

عشق،پرنده ایست آزاد و رها.

اگر عشق را در قفس بیندازی،دیگر نمیخواند.

بگذار عشق آزادانه بیاید و هرگاه خواست،برود.

در قفس را همیشه باز بگذار.

اصلا چرا قفس را دور نیندازی؟

آن را ویران كن و دور بینداز.

پرنده عشق را نه در قفس،بلكه هنگام پرواز در آسمان تماشا كن.

بدین سان از تماشای عشق و پرواز دل انگیزش بیشتر لذت خواهی برد.

اگر عشق آمد شاد باش.

اگر عشق رفت،به او بگو:"ای عشق!می روی و دلم تنگ میشود".

كسی را كه دوست می داری اسیر توقعات خود نكن.

از عشق خود ابری بساز باران ساز

و بر او بی دریغ ببار.

بگذار معشوق تو،زیر بارش بی امان باران عشق توببالد

و خود را به خورشید برساند.

بالیدن و نورانیت او را تماشا كن و شاد باش.

این گونه است كه عشق می ماند و نمیرود.

زیرا احساس آزادی میكند.

تقدیم به هرچی عاشقه

**************

براي تو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 11:49 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

29 بهمن, سپندارمذگان روز عشق و دوستی, بر همه دوستان - یاران و همه ایرانیان پاک نهاد فرخنده باد

Image hosted by allyoucanupload.com 

2ewil36.jpg

sepandarmazgan_wall.jpg

309irdy.jpg

axn05t.jpg

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

2cgzdw4.jpg

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 4:46 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


--------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا           بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

--------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 0:1 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |



اندر دل من مها دل‌افروز تويي
ياران هستند و ليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي

حافظ شيرازي


برخيز که مي رود زمستان
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يک بار
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز که باد صبح نوروز
در باغچه مي کند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

سعدي

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:9 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين

********

طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

 

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختري رو ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره

بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم

که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند

و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه

و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 13:26 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


مادر عزیزم روزت مبارک. دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا درست می کرد و کاغذی به او داد. مادرش دستش را با پیشبند خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند:
بابت زدن چمن 5 دلار
بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار
بابت خرید کردن برای شما 50 سنت
بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت
بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار
بابت دریافت گواهینامه قبولی 5 دلار
بابت نظافت حیاط 2 دلار
جمع بدهکاری 75/14 دلار
مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و پشت آن کاغذ این عبارت را نوشت:
بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی، حساب نمی کنم، مجانی.
بابت تمام شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و برایت دعا کردم، حساب نمی کنم، مجانی.
بابت تمام زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی، حساب نمی کنم، مجانی.
بابت تمام شبهایی که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم، مجانی.
بابت اسباب بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی.
و وقتی تمام اینها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را حساب نمی کنم، مجانی.
وقتی پسرک خواندن آنچه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشمهایش پر از اشک شده بود.
در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف درشت نوشت: «تمام و کمال پرداخت شد».

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 16:7 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می خواهیم برایش دلیل پیدا می کنیم.   شوپنهاور 

به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی؟ تا بگویم بعد از مرگ کجا می‌روی . شوپنهاور 

بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند .  سام منتز 

گاهی تنها درمان روانهای پریشان ، فراموشی است.  اُرد بزرگ 

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.   فردریش  نیچه

اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند. دکتر علی شریعتی

غذایی را بخور که می پسندی ,لباسی را پبوش که مردم می پسندند. ضرب المثل

 

چنين کشته حسرت کيستم من

که چون اتش از سوختن زيستم من

نه شادم نه محزون نه لفظم نه مضمون

نه چرخم نه گردون چه معنيستم من

اگر فانيم چيست اين شور هستي

وگر باقيم ارچه فانيستم من

بناز اي تخيل ببال اي توهم

که هستي گمان دارم و نيستم من

در اين غمکده کس مميراد يارب

به مرگي که بي دوستان زيستم من

بخنديد اي قدر دانان فرصت

که يک خنده بر خويش نگريستم من

                                                                            شعر بیدل

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 3:12 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


هر کسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند. (گوته)
معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم می کند وبس. (شکسپیر)
شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد. ( زرتشت)
از مخالفت ها نترسید بادبادک فقط وقتی می تواند بالا رود که با باد مخالف مواجه شود(چرچیل)
تنها کسی مرتکب اشتباه نمی شود که عمل نمی کند" مرد عمل باشید(ناپلئون)
بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری . (آندره ژيد)
كسی می تواند در پای عشق بميرد كه پيش از آن زندگی در پيش چشم های وی مرده باشد . (شاندل)
نوشتن برای فراموش كردن است نه برای بياد آوردن !( توما س ولف)

ماهاتما گاندي مي‌گويد: هفت چيز انسان را از پاي در ميآورد و هلاک مي‌سازد:1-سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 18:33 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*.


 پروردگارا ...

با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره

وجودم تكرار ميكنم: يانور... يانورالنور... يامنورالنور... ياكل نور... عاشقانه تو را

مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت...  

 وجودم خسته از آزمون هاي دشوار توست...  مي گن صبر کوچيکت چهل ساله واي از روزي که تو بخواي چهل سال صبوري کني و ما بنده هاي کم طاقت تو نتونيم دووم بياريم...خداي مهربونم خسته ام!کي مي دونه درون اين چهره ي آروم من چي

مي گذره غير از خودت... من همونم؟

نه!

من ديگه حتي شب و روزت رو هم گم کردم.فقط اينو مي دونم که در سخت ترين و مهمترين جلسه ي آزمون تو قرار گرفتم؛ آره سخت ترينه چون که داري منو با عزيزانم با تکه هاي وجودم امتحان ميکني. تو هم مثل يه معلم سخت گير و دلسوز دست گذاشتي رو نقطه ضعفم...از خودت مي خوام که تو امتحانت دستم رو بگيري.

گله اي نيست ؛

تورا به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته ها ستايش...

خدايا تو را تا ابد سپــــاس...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 19:27 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


عزيزم توجاده فدا شدن
اونکه هرگز نمي شه خسته منم اونيکه با صد اميد و آرزو
دلشو بسته به عشق تو منم 
آخه تو پاک و نجيبي تو يه احساس عجيبي
نکنه فرشته اي تو

تا نداي عشق رسيد بر من
شوق زندگي دميد بر من
آخه تو پاک و نجيبي تو يه احساس عجيبي
نکنه فرشته اي

 تو مي خوام تو درياي چشات تا جون دارم شنا کنم
مي خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
فدا شدن براي تو دليل زنده بودنه
مي خوام عشق و جنونمو لايه قصه ها کنم
آخه تو پاک و نجيبي تو يه احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 2:46 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

 

 تولد سارا جونمه یکی از دوستان خوب وبلاگ

تولدش آخر فروردین ماهه که قرار شده خودش بهتون بگه

 

 

تولدت مبارک سارا عزیزم

 

همیشه به یادتم

تولد تولد تولدت مبارک

بیا شمع هارو فوت کن که۱۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشی

Happy

Birthday

SARA

 

سلام به دوستان گل خودم ببخشید این چند روزه نتونستم به وبلاگتون سر بزنم وآپ کنم ولی امیدوارم باز هم مثل همیشه حضور گرم و صمیمی شما رو ببینم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 22:56 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

سلام به دوستان خوب خودم اول بگم که سال نو مبارک انشاا... سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید و دوم بگم تولدم مبارکهم تولد منه هم تولد بهارخانم(عید) انشاا... صد سال به این سال هاخوشحالم که با ذوق و شوق اومدیت به من تبریک بگینحالا همه با هم بگین

محبوبه جون تولدت مبارک

سد صال به این صال ها

 

Happy

Birthday

Mahboob

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 16:35 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

 

 

 

 

دوستان گلم سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید

 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم...

 

 

 

 

 

 خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:

  دادن هایت

                              ندادن هایت

                                                            گرفتن هایت      دادن هایت را نعمت

                              ندادن هایت را رحمت

                                                          گرفتن هایت را حکمت

 

باید شب و روز و با عشق بنا کرد

دردای بزرگ و با عشق دوا کرد

من زنده به عشقم عشقی که تو ساختی

روح و که نمی شه از جسم جدا کرد

دنیا اگه بذاره خودمون اگه بذاریم

هم من می دونم هم تو

همدیگرو دوست داریم

قلب من و تو هر دو یک چیزی رو کم داره

دلواپسی فردا اونه که نمیذاره

وقتی که نباشی آخر چه تلاشی؟

با بال شکسته

تنها که بمونم آخر چه توقع؟

از یک تن خسته

کم کم کنیم عادت

تا وقت مصیبت از هم نهراسیم

با این همه خواستن با تجربه هامون

   عشقمو بشناسیم

 

 

 

 

مگه ازت چي كم دارم كه روز و شب ناز مي كني
            فكر مي كني ازم سري ، بال داري ، پرواز مي كني ؟
             ما رو بگو سپرديمش دل و چشامونو به كي
            اون كه به زندگي مي گه ، نمايش عروسكي
             دارم از تو مي نويسم تو يه روز سرد برفي
            قلمم نمي نويسه ، مي گه تو نداري حرفي
             برو ديگه نبينمت ، خاطر خواهيت دروغ بوده
            تو خلوتم با گريه هام ، چه قدر سرت شلوغ بوده
            روشني چشات نداره مرزي
            تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 18:26 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


كسي كه شاد و خندان است هميشه چيزي براي شادماني پيدا ميكند. (شوپنهاور)
عشق الهي يكي از قواي ذهني و معنوي خود شماست. (كاترين پاندر
)
يا چنان باش كه هستي يا چنان باش كه مي نمايي. (بايزيد بسطامي
)
تنها گنجي كه ارزش جستجو كردن دارد، هدف است. ( پاستور
)
يك چيز ميتواند همه چيزرا دگرگون كند ، انتخاب هدف و چسبيدن به آن ( اسكات ريد
)
انسان زاييده شرايط نيست ، خالق آن هاست. (آنتوني رابينز
)
تنها كلمه اي كه خدواند بر جبين هر مردي نوشته، اميد است. ( هوگو
)
عشق الهي هم اكنون مرا شفا ميبخشد. ( كاترين پاندر
)
از صداي خود بكاه و فرياد مزن و در راه رفتنت متعادل باش كه ناخوشترين آوازها، آواز خران است.( لقمان
)
چيزي به نام شكست وجود ندارد، آن چه هست نوعي نتيجه است. ( آنتوني رابينز
)
بدون توجه به شرايط هميشه با كلاس باش

از سعادت آدمي، فرزند صالح است. (حضرت محمد ص
)
هدف هنر امروز، زندگي است نه زيبايي ( هوگو
)
ارزيابي عالي، زندگي عالي بوجود مي آور . ( آنتوني رابينز
)
بخشيدن راه ستادن را ميگشايد. ( اسكاول شين
)
به محض آرام شدن درياي افكار، كشتي هاي نجات از راه ميرسند. ( اسكاول شين
)
محبت به دشمنان براي سلامت معنويت نيكوست. (اسكاول شين
)
سه چيز خيلي سختند: فولاد، الماس، و خويشتن شناسي. (فرانكلين
)
مرگ خوابي است آرام كه خيالات آشفته در آن وجود ندارد. ( سقراط)

بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده
بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو
مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند
.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌

جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي
مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌
پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و
بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به

هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با

كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام
نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور
مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من
جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و

ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به
جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه

حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي

عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان

بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن

اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا
گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا

خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت
دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان
رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام

شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه
صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

آموخته ام که ...

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم


نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

و تنها گنجی که ارزش جستجو کردن دارد هدف است

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 14:39 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


این زن کیست؟

حضرت زینب(ع)دختر بزرگوار امام علی (ع)به صورت ناشناس در گوشه ای از مجلس نشسته بود.ابن زیاد سوال کرد:این زن کیست؟گفتند:این زن.دختر امام علی (ع)است.

فاسق تویی ای ابن زیاد!

ابن زیاد روی به آن مخدره (ع) نمود و گفت:شکر خدا که شما رسوا کرد و دروغ های شما را آشکار ساخت!حضرت زینب (ع)فرمودند:((فاسق آن کسی است که رسوا شد و دروغگو شخص بدکار است که مانیستیم!))

ما رایت الا جمیلا!

ابن زیاد گفت:رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه دیدی؟حضرت زینب (ع) فرمودند:((جززیبایی چیز دیگری ندیدم.اینان کسانی بودند که خداوند شهادت را برایشان رقم زده بود.وآنان را جمع خواهد کرد و آنان با تو مخاصمه خواهند نمود. در آن دادگاه بنگر که پیروز واقعی چه کسی است؟!مادرت در عزایت گریه کند.ای پسر مرجانه!

قصد جان حضرت زینب (س)

ابن زیاد به حدی به خشم و غضب آمد که کمر به قتل حضرت زینب (ع) بست.((عمروبنحریث))خطاب آن ملعون گفت:او زن است و کسی زن را به خاطر گفتارش مواخذه و کیفر نمی کند.

زن را با سجع و قافیه چه کار است؟!

ابن زیاد به حضرت زینب (ع)گفت:خداوند دل مرا از کشتن حسین و خاندان تو که مردمی سرکش بودند.شفابخشیده و شاد نمود.حضرت زینب (ع)فرمودند:((به جان خودم سوگند می خورم.که تو بزرگ خاندان مرا کشتی و ریشه مرا خشکاندی.اگر دل تو با این چیزها شفا می یابد.باشد.))ابن زیاد گفت:این زن چه موزون و با قافیه سخن می گوید.ب جان خودم سوگند که پدرش مردی بود شاعر و قافیه پرداز!حضرت زینب (ع)فرمودند:((ابن زیاد ! زن را با سجع و قافیه چه کار است؟)) 

نماز شب حضرت زینب

از حضرت فاطمه (ع) دختر امام حسین (ع) نقل شده که درباره ی عبادت شب دهم عمه اش زینب (ع) گفته است:واما عمه ام زینب پس او همچنان در آن شب-شب عاشورا-در جایگاه عبادت خود ایستاده بود . و به درگاه خدای تعالی استغاثه می کرد . و درآن شب چشم هیچ یک از ما به خواب نرفت . وصدای ناله ی ما قطع نشد.امام سجاد (ع) در این خصوص فرموده است:((همانا عمه ام زینب همه ی نمازهای واجب و مستحب خود را در طول مسیر ما از کوفه تا شام ایستاده می خواند . اما بعضی از منزل ها نشسته نماز خواند. و این هم به جهت گرسنگی و ضعف او بود.زیرا مدت سه شب غذایی که به او می دادند میان اطفال تقسیم می کرد.چون که آن مردمان ستمگر و سنگدل.در هر شبانه روز به ما فقط یک قرص نان می دادند.))

بان علی (ع)در بیان زینب(س)

((بشیربن خزیم اسدی))گفت:آن روز در کوفه من حضرت زینب(ع)دختر امیرمومنان علی(ع)رادیدم.به خدا سوگند. من زنی را دیدم که همراه وجودش شرم و حیا بود و در عین حال به گونه ای سخنرانی کرد که گویی خطابت را از پدر بزرگوارش امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) یاد گرفته است.

گریه بر امام حسین (ع) عبادت است

به شکر الهی آنچه که امروز در کشورهای اسلامی رایج است از برپایی مراسم عزادری و سوگواری برای حضرت سید الشهداء (ع) و جمع شدن در این مجالس و زدن پرچم سیاه و علم های سیاه و تعطیل شدن بازارها و راه افتادن دسته ها و نوحه خوانی ها و مرثیه سرایی ها و گریستن ها و غیر از این ها که از نظر شرع مظهر از آن ها نهی نشده و محذور هم ندارند . جزو عبادات مشروع و برتر است که برای آن ثواب های بسیار و پاداش های عظیم نهفته شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 16:33 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*.


شناسنامه ابا عبدالله الحسین (ع)

  نام: حسین(ع)    کنیه: ابا عبدالله و ابو الائمه و ابوالمساکین و....    لقب:سید الشهداء(ع)    نام پدر:علی(ع)    نام مادر:فاطمه (ع)    تاریخ تولد:سوم ماه شعبان سال چهارم ه.ق    محل تولد:مدینه طیبه    تاریخ شهادت:روز جمعه دهم ماه محرم سال شصت ویک ه.ق    محل شهادت: کربلای معلی(گودال قتلگاه)    نام قاتل:شمربن ذی الجوشن   مدت امامت:یازده سال و یازده ماه و سه روز   مدت عمر:پنجاه و هفت سال و هفت ماه وهفت روز

آمدن نام حسین از آسمان

شیخ طوسی و راویان دیگر با سندهای معتبر از امام رضا (ع) روایت کرده اند که: هنگامی که امام حسین (ع) به دنیا آمد . پیامبر(ع) به اسماء بنت عمیس فرمودند:ای اسماء!فرزندم را بیاور ! اسماء می گوید : امام حسین (ع) را در پارچه ی سفیدی پیچیده و نزد پیامبر بردم . پیامبر او را گرفته و در دامان خود نهاد . در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه را گفت . در این هنگام جبرئیل (ع) نازل شد و خطالب به پیامبر (ع) گفت : خدای تعالی بر تو سلام رسانده و می فرماید: از آن جا که علی نسبت به تو به منزله ی هارون است برای موسی . پس نام این فرزند را شبیر بگذارکه این نام پسر کوچک هارون بود. اما چون زبان تو عربی است او را حسین نام بنه !

پیامبر در مصیبت حسین گریست !

پیامبر(ع) حسین را می بوسید و می گریست و می فرمود: حسین جان ! برای تو مصیبتی بزرگ وجود دارد . خداوند لعنت کند قاتل و کشنده ی تو را . سپس فرمود: ای اسماء! مبادا این سخن را برای فاطمه نقل نمایی

آشنایی با شهر کربلا و فضیلت آن

شهر مقدس کربلا در جنوب بغداد و۸۰ کیاومتری شمال غربی نجف و کنار رودخانه فرات و۴۵۵ کیلومتری شهر    کرمانشاه قراردارد.    کربلا یعنی چه؟   کربلا به معنای محلی است که نزد خدا مقدس و مقرب است یا حرم خداست.   وقتی سید الشهدا به این سرزمین رسید پرسید این جه چه نام دارد؟   گفتند کربلا !چشمان آن حضرت پراز اشک شدوپیوسته می فرمود:((اللهم انی اعوذو بک من الکرب والبلاء))   و یقین کردکه شهادتگاه خود و یارانش همین جاست و فرمود:این جاسرزمین رنج و گرفتاری و بلاست این جا   محل فرود آمدن ما وجایگاه ریخته شدن خونهای ماست.   روایات فراوانی در فضیلت این سرزمین وارد شده که از باب تیمن و تبرک به برخی از آنها اشاره می کنم:   ۱.پیامبر (ص) فرمود :فرزندم (حسین) در سرزمینی مدفون میشود که آنجا را کربلا گویند همان مکانی که قبه ی   در آنجا میباشد.   ۲.امام رضا(ع) فرمود:در تربت حسین (ع) شفای هر دردی است ومحافظت از هر ترس ونگرانی .   ۳.پیامبر (ص) فرموددعا زیر گنبد او(حسین) مستجاب است.تربت او عامل شفاست وامامان از صلب او هستند. 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 22:23 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

خوب مشکله تصورش که ما کنار هم باشيم مهم نرفته

موندن سر رفاقته اما يه چيزي قلب عاشق رو بدجوري آتيش ميزته

معلومه بودن، کسي که بزرگترين تفريحش خيانته اما از همه ي اينها گذشته واسئه من توي دنيا از همه عزيز تري و بهتريني اينم بدون اينجا واسه گره هاي نگاهت يه شاعري منتظر ديدنت ولي گناه من سنگين تر از نگاه تو نبود با اين حال تنها برايت مينويسم

بيا تا دلواپس ، دلواپسي هاي همديگر باشيم

اي کاش رسيدن من به تو همين پل نگاه بود

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 10:5 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*.


 

به هرکسي که قصه شو مي گم برام آتيش ميگيره وقتي تو رفتي

دل خوشيهام پر زدو رفت من شدم اسير تنهايي و خاطره هام

پر زدو رفت آخه خيلي زود بود با غصه ها منو تنها بزاري

تو اگه عاشق بودي مي فهميدي عاشقي قشنگ ترين اسارت

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 1:27 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


توي نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم

توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم

توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم

جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم

توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم ...

نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ،‌ به

دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...

از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي

اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي

چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز

چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز

مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم

چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:57 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


عشق...........سکوت..............تنهايي........کاش مي توانستم گل هايي را که از قلبم چينده ام نثار

پاکي عشق و قلبت و زيبايي نا فذ چشمانت کنم........ولي افسوس هرگز

..تقديم به تو که جاود انه در قلب کوچکم هستي و لحظه اي نيست اشکي براي تو نريزم

ثانيه هاي زند گي ام بي تو سپري مي شود و تو با داشتن همه چيز تنهايي من را نخواهي فهميد چون دم از

دوست داشتن زياد تو نمي زنم.......مي دانم د لت د ر تسخير است.....من و قلب عاشقم هميشه انتظارت

را از پشت اشک ها و آه ها خواهيم کشيد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:57 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


اي كه طوفان در دلم انگيختي، تو مرا از نو به عشق آميختي

قبل تو زندگي من يه جور صداي ساده بود

قبل تو شبهاي من پر از ستاره بود

قبل تو نبودن عشق واسه من معني نداشت

تو شبا هق هق و گريه واسه دل سوزي نداشت

تا تو از راه رسيدي عشق واسم معنا گرفت

روز و شب گريه نبود اما غم تو دلم ماوا گرفت

يادمه نگاه گرمت برا من آتش غم بود

يادمه چشماي عشقت واسه من مونس شب بود

من خوش خيال ساده کلبه عشقمو ساختم

واسه يک لحظه نگاهت نفس و اين دلو باختم

کاش به جاي عشقو مستي واسه من از غم ميگفتي

کاش ميگفتي توي قلبت واسه من جايي نذاشتي

تو برام از غم نگفتي ولي قلبمو شکستي

دلمو از من گرفتي ولي با غريبه مستي

اگه بوسيدن دستات واسه من يه خاطره است

اگه دوري تو از من حالا عمق فاجعه است

من با اين حادثه و خاطره ها جون ميگيرم

من با روياي نگاهت توي شبها اسيرم

من تماما روح عشقم منو از خودم نگير

عشق تو نفس به من داد عشقتو از من نگير

اگه عاشق تو بودم اگه از تو جون گرفتم

اگه با بوئيدن رويات زندگي از سر گرفتم

تو به روياهام نخند آخرين چيزي که دارم من واسه نگاه گرمت همه زندگيمو دادم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:56 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


باز کن از سر گیسویم بند پند بس کن که نمیگیرم پند

در امید عبثی دل بستن تو بگو تا به کی آخر تا چند

از تنم جامه برآر و بنوش شهد سوزنده لبهایم را

تا یکی در عطشی دردآلود بسر آرم همه شبهایم را

خوب دانم که مرا برده زیاد من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای ‚ ای که ز من بی خبری باده ای تا ببرم از یادش

شاید از روزنه چشمی شوخ برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم او ز من تازه تری یافته است

شاید از کام زنی نوشیده است گرمی و عطر نفسهای مرا

دل به او داده و برده است زیاد عشق عصیانی و زیبای مرا

گر تو دانی و جز اینست بگو پس چه شد نامه چه شد پیغامش

خوب دانم که مرا برده ز یاد زآنکه شیرین شده از من کامش

منشین غافل و سنگین و خموش زنی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی است تا نهد پای هوس بر سر نام

عشق طوفانی بگذشته او در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز دامن عشق ترا می گیرد

دست پیش آر و در آغوش گیر این لبش این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه سوزنده او این تنش این تن نرمش ای مرد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:55 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


با سقوط دستای ما در تنم چيزی فرو ريخت

هجرتت اوج صدامو بر فراز شاخه آويخت

ای زلال سبز جاري جای خوب غسل تعميد

بی تو بايد مرد و پژمرد زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد فصل سبز خواهش برگ

فصلي كه ما بي تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید تانفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم می یارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

فصلی که من با تو ما شد فصل سرد خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:55 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم

تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم

سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال

تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال

سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها

از ميون دشت پر خاطره ترانه ها

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم

از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم

شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا

قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا

از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا

کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:54 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير

برای يكی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير

ای تو هم سقف عزيز ای تو هم گريهء من گريه هم فاصله بود

گريهء آخر ما آخر بازي عشق ختم اين قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس غم نه ، اما كم كه نيست

هم شب تازهء تو تركش پرتير عشق سنگ سنگر هم كه نيست

خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب روي تن پوشت بدوز

وقت عريانئ عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز

پلك تو فاصلهء دست و كاغذ و غزل من و عاشقانه بود

رستن از پيلهء خواب ای كليد قفل شعر خواب شاعرانه بود

از ته چاه سكوت تا بلندای صدا يار ما بودی عزيز

در تمام طول راه با منه عاشق ترين هم صدا بودی عزيز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما باور بی ياوری

روز انكار نفس روز ميلاد تو بود مرگ اين خوش باوری

خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب روی تن پوشت بدوز

وقت عريانی عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز

تو بگو غيبت دست غيبت هر چه نفس بين ما فاصله نيست

غيبت آخر تو كوچ مرغان صدا ختم اين قائله نيست

اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير

برای یكی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير

نفس منو بگير

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:53 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه مي سوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه مي شکنه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه

يه چشم اشک الود

يه دل غم الود

يه کبوتر عاشق

يه لب خندون

يه جاده با انتها

يه دفتر نقاشي

يه قلب پاک و..............

اينا همه يه جايي معني داره. جاييکه:

چشماي اشک الودت رو من پاک کنم

دل غم الودت رو من شاد کنم

شنونده اواز قشنگت من باشم

لباي کوچيکت رو من خندون کنم

نقاش دفتر خاطراتت من باشم

پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کني

 

 

گناه

نمي تونم بگذرم از گناهت وقتش دوري کنم از نگاهت

بايد برم ،برم يه جاي د يگه اين و چشاي خيس آئينه ميگه

کي فکرشو مي کرد توبي وفا بشي تو هم مثل تموم آدما بشي

کي فکرشو مي کرد يه روز عزيزم واسه جدايي ازتو اشک بريزم

کاش ميدونستم عشق تودو روزه دلم واسه خودم داره ميسوزه

مني که باتو همه جوره ساختم عاشقي روبااسم تو شناختم

مني که دل پيشت گروگذاشتم بيشترازاين ازت توقع داشتم

عشق ما فقط براي اين بود که يه غريبه باتو هم نشين بود

حالا ديگه تويي واون غريبه اونم مي فهمه عشق توفر يبه

 

کاش

کاش در دهکده عشق فراواني بود توي بازار صداقت کمي ارزاني بود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمتِ دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

کاش دريا کمي از دردِ خودش کم مي کرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل ِ حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ِديوانه که باراني بود

کاش سهراب نمي رفت به اين زوديها دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دلها پر افسانه نيما مي شد و بيادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم ِ همه دخترکان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ِ ايراني بود

کاش چشمان پر از پرسش ِ مردم کمتر غرق ِ اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دلِ ما شبي از اين شبها غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت، شبي کاش دعايي بکنيم راز اين شعر همين مصرع ِ پاياني بود

 

درد دل يه عاشق

به آسمون نگاهي كن ديگه ستاره نداره صداي قلبمو ببين ديگه صدايي نداره

به اين دلم نگاهي كن عكس تو رو كشيده باز از رسم روزگار خود چه غصه ها كشيده باز

گفتيم تا آخر مي مونيم تا آخر قصه ي عشق اما نصيبمون چي شد ؟ تنها ، غم و غصه ي عشق

من نمي گم خودت بگو آخر دنيا كي ميشه ؟ بازي روزگار اينه ؟!اين بازي هم تموم ميشه ؟

گناه اين دل چي بوده ؟عاشق و بيقرار شده تنها شده دوباره دل آخر دنيا كي شده ؟؟؟

تو آســــــــــمون تاريكم مهتاب ديگه نور نداره بي كس و تنها و غريب شوقي به موندن نداره

عكس چشاتو مي بينم به هر طرف نگاه كنم دلم مي خواد هميشه باز جون و دلو فدات كنم

براي هر كي آدمي !براي من آسموني خودت مي دوني حرفامو اما نمي خواي بموني ؟

شايد كه تقصير منه گناه اين دلم چي بود ؟ دلت برام تنگ نميشه ؟ اي هستي و اي تار و پود !

تا كي بايد اشك بريزم ؟قسمت اين دل چي ميشه ؟ مي خواي فراموشت كنم ؟اما مي دوني نميشه !

چاره ي اين دل غريب با غم و غصه ، سازشه بي تو ، تموم زندگيم تو لحظه اي فنا ميشه !

خودت مي خواستي بمونم ترانه و شعــــــــر بخونم گوش كن به حرف اين دلم قصه برات نمي خونم !

فكر نكني مي خوام برم زياده طاقـــــــت دلـــم عاشق و ديوونت منم پنهونه اشكهاي دلـــم

بدون ! يه عاشق غريب چشم انتظارت مي مونه باز دوباره عاشقي رو براي قلبت مي خـــونه

بدون ! نگاه مست تو آتيش به قلبم ميـــــزنه اون حرفاي قشنگ تو دلم رو آســون مي بره

ناز نگاه چشماتو چرا تو پنهون مي كني ؟ مگه مي خواي دل منو !از تو دلت بيرون كني ؟؟؟

خسته شدي از دل من ؟ نمي خواي عاشقت باشم ؟ پرنده اي بشم برات نخونده مهمونت باشم ؟

شايد كه اينجور نباشه من اشتباه حاليم شده ! اسم قشنگ و ناز تو تموم زندگيـــــم شده !

قسم به چشم مست تو هميشه با تو مي مونم حكايت عشقتو بازبراي عالـــــم مي خونم

بيا با عشق پاكمون غصه ها رو دوا كنيــــم ! هميشه عاشق بمونيم به عهدمون وفا كنيــــــم

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 15:24 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور 

 

یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گو


روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت


مرده یی چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت


ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی

 
خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا میشناسی


قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم


وای بر من که من کشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم


او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او


با غروری که چشم مرا بست پا نهادم بروی دل او


من به او رنج و اندوه دادم من به خک سیاهش نشاندم


وای بر من خدایا خدایا  من به آغوش گورش


در سکوت لبم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید


چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشمها دید


همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری


تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری


دامنم شمع را سرنگون کردچشم ها در سیاهی فرو رفت


ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت


وای برمن که دیوانه بودم   من به خک سیاهش نشاندم


وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 21:46 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

 

 تولد عیسی مسیح پیامبر عشق و دوستی بر همه ی دوست داران پاکی و محبت مبارک باد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385 21:28 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


امروز می خوام یه آپ کنم که سعید عزیز برای ادامش منو انتخاب کرده ادامه بدم!!!!!

سعید این بازی رو از روش این بازی رو از وبلاگ طرفدار قدیمی  واون هم از وبلاگ  پت ومت و پت و مت هم از وبلاگ ژيگولو کپی کردم

بازی بسیار پیچیده و قشنگیه

متن این بازی رو کپی کردم

 

اين بازيم اينجوريه كه هر كسي انتخاب ميشه و بايد ادامه بده بايد 5 تا از خصوصيات خودشو كه تا حالا بروز نداده تو وبلاگش و بيان كنه و 5 نفر ديگه هم واسه ادامه اين بازي معرفي كنه تا بازيو ادامه بدن

حالا بریم روی 5 خصوصیات من (دروغ گفتن ممنوع)

1- نمی دونم چرا دوست دارم با همه شوخی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2-هر چیزی می بینم اضافه است خراب می کنم (خراب کارحرفه ای هستم)

3-از ترانه هایی که نمی فهمم چی می گه بیشتر خوشم می یاد(مخصوصا از اون خشن هاش)

4-عشقم تمر دیش دیشه (اجازه تبلیغ از قبل داداه شده )می تونم بگم معتادم اگه بشه تزریق هم می کنم

5- دوست دارم به همه کمک کنم ولی اینو بگم همیشه داخل دردسر هم می افتم.........چون همه رو دوست دارم

 خیلی مهربون و شاد هستم

بازیکنان بعدی هم انتخاب کردم که خودم می شناسمشون یه زمانی با هم بودیم پس نمی تونن از خودشون تعریف کنن

سارا .... دوستت دارم عزیزم      

احسان .... عاشقانه              

آلنوش .... عشق ماه وخورشید

علی ....عسل بانو                 

علی .... جنیفر لوپز                

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 19:48 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


 

 

 

به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست
خدا در آه غریبان خانه بر بادست
 اگر خدا خواهی
درون بغض زنان غریب جای خداست
دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست
 نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
 به آسمان که پر از گوهرست دامانش
به کهکشان که ندانی کجاست پایانش
رونده ایست خدانام در خم این راه
ببین به دیده ی دل
به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست
به من مگو خدا را ندیده ام هرگز
دو دیده را بگشا
ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه
طلای نور به دریا و رود می پاشد
 بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود می پاشد
سرود او همه گلنغمه یی برای خداست
در آشیانه ی شب
در آستانه ی صبح
 در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق
به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ
دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد
به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ
که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر
ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد
 به گوش باطن من هر صدا صدای خداست
به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها
که سرو های کهن
به دست باد مهیبی به خک می افتد
 در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه
هزار صخره به خک هلک می افتد
به وقت زلزله ها
مگو کجاست خدا
نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست
در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین
 و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد
 به بیشه های عظیم
 صدای عربده ی رعد با تو می گوید
که آسمان و زمین
به زیر سم ستوران بادپای خداست
مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست
سکوت من مشکن
که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست
به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند
به روشنایی زیبای هر فلق سوگند
به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند
به گریه سحر بندگان پک قسم
درون مویرگ و موی من هوای خداست

 

 

 

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 21:24 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |