تبليغاتX
شوق زندگی عشق پاک

شوق زندگی عشق پاک
I LOVE MIUE


 

به هرکسي که قصه شو مي گم برام آتيش ميگيره وقتي تو رفتي

دل خوشيهام پر زدو رفت من شدم اسير تنهايي و خاطره هام

پر زدو رفت آخه خيلي زود بود با غصه ها منو تنها بزاري

تو اگه عاشق بودي مي فهميدي عاشقي قشنگ ترين اسارت

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 1:27 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


عشق...........سکوت..............تنهايي........کاش مي توانستم گل هايي را که از قلبم چينده ام نثار

پاکي عشق و قلبت و زيبايي نا فذ چشمانت کنم........ولي افسوس هرگز

..تقديم به تو که جاود انه در قلب کوچکم هستي و لحظه اي نيست اشکي براي تو نريزم

ثانيه هاي زند گي ام بي تو سپري مي شود و تو با داشتن همه چيز تنهايي من را نخواهي فهميد چون دم از

دوست داشتن زياد تو نمي زنم.......مي دانم د لت د ر تسخير است.....من و قلب عاشقم هميشه انتظارت

را از پشت اشک ها و آه ها خواهيم کشيد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:57 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


توي نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم

توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم

توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم

جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم

توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم ...

نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ،‌ به

دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...

از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي

اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي

چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز

چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز

مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم

چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:57 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


اي كه طوفان در دلم انگيختي، تو مرا از نو به عشق آميختي

قبل تو زندگي من يه جور صداي ساده بود

قبل تو شبهاي من پر از ستاره بود

قبل تو نبودن عشق واسه من معني نداشت

تو شبا هق هق و گريه واسه دل سوزي نداشت

تا تو از راه رسيدي عشق واسم معنا گرفت

روز و شب گريه نبود اما غم تو دلم ماوا گرفت

يادمه نگاه گرمت برا من آتش غم بود

يادمه چشماي عشقت واسه من مونس شب بود

من خوش خيال ساده کلبه عشقمو ساختم

واسه يک لحظه نگاهت نفس و اين دلو باختم

کاش به جاي عشقو مستي واسه من از غم ميگفتي

کاش ميگفتي توي قلبت واسه من جايي نذاشتي

تو برام از غم نگفتي ولي قلبمو شکستي

دلمو از من گرفتي ولي با غريبه مستي

اگه بوسيدن دستات واسه من يه خاطره است

اگه دوري تو از من حالا عمق فاجعه است

من با اين حادثه و خاطره ها جون ميگيرم

من با روياي نگاهت توي شبها اسيرم

من تماما روح عشقم منو از خودم نگير

عشق تو نفس به من داد عشقتو از من نگير

اگه عاشق تو بودم اگه از تو جون گرفتم

اگه با بوئيدن رويات زندگي از سر گرفتم

تو به روياهام نخند آخرين چيزي که دارم من واسه نگاه گرمت همه زندگيمو دادم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:56 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


با سقوط دستای ما در تنم چيزی فرو ريخت

هجرتت اوج صدامو بر فراز شاخه آويخت

ای زلال سبز جاري جای خوب غسل تعميد

بی تو بايد مرد و پژمرد زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد فصل سبز خواهش برگ

فصلي كه ما بي تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید تانفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم می یارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

فصلی که من با تو ما شد فصل سرد خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:55 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


باز کن از سر گیسویم بند پند بس کن که نمیگیرم پند

در امید عبثی دل بستن تو بگو تا به کی آخر تا چند

از تنم جامه برآر و بنوش شهد سوزنده لبهایم را

تا یکی در عطشی دردآلود بسر آرم همه شبهایم را

خوب دانم که مرا برده زیاد من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای ‚ ای که ز من بی خبری باده ای تا ببرم از یادش

شاید از روزنه چشمی شوخ برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم او ز من تازه تری یافته است

شاید از کام زنی نوشیده است گرمی و عطر نفسهای مرا

دل به او داده و برده است زیاد عشق عصیانی و زیبای مرا

گر تو دانی و جز اینست بگو پس چه شد نامه چه شد پیغامش

خوب دانم که مرا برده ز یاد زآنکه شیرین شده از من کامش

منشین غافل و سنگین و خموش زنی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی است تا نهد پای هوس بر سر نام

عشق طوفانی بگذشته او در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز دامن عشق ترا می گیرد

دست پیش آر و در آغوش گیر این لبش این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه سوزنده او این تنش این تن نرمش ای مرد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:55 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم

تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم

سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال

تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال

سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها

از ميون دشت پر خاطره ترانه ها

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم

از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم

شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا

قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا

از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا

کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه اي با من باش

لحظه اي با من باش

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:54 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير

برای يكی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير

ای تو هم سقف عزيز ای تو هم گريهء من گريه هم فاصله بود

گريهء آخر ما آخر بازي عشق ختم اين قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس غم نه ، اما كم كه نيست

هم شب تازهء تو تركش پرتير عشق سنگ سنگر هم كه نيست

خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب روي تن پوشت بدوز

وقت عريانئ عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز

پلك تو فاصلهء دست و كاغذ و غزل من و عاشقانه بود

رستن از پيلهء خواب ای كليد قفل شعر خواب شاعرانه بود

از ته چاه سكوت تا بلندای صدا يار ما بودی عزيز

در تمام طول راه با منه عاشق ترين هم صدا بودی عزيز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما باور بی ياوری

روز انكار نفس روز ميلاد تو بود مرگ اين خوش باوری

خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب روی تن پوشت بدوز

وقت عريانی عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز

تو بگو غيبت دست غيبت هر چه نفس بين ما فاصله نيست

غيبت آخر تو كوچ مرغان صدا ختم اين قائله نيست

اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير

برای یكی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير

نفس منو بگير

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 21:53 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |


يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه مي سوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه مي شکنه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه

يه چشم اشک الود

يه دل غم الود

يه کبوتر عاشق

يه لب خندون

يه جاده با انتها

يه دفتر نقاشي

يه قلب پاک و..............

اينا همه يه جايي معني داره. جاييکه:

چشماي اشک الودت رو من پاک کنم

دل غم الودت رو من شاد کنم

شنونده اواز قشنگت من باشم

لباي کوچيکت رو من خندون کنم

نقاش دفتر خاطراتت من باشم

پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کني

 

 

گناه

نمي تونم بگذرم از گناهت وقتش دوري کنم از نگاهت

بايد برم ،برم يه جاي د يگه اين و چشاي خيس آئينه ميگه

کي فکرشو مي کرد توبي وفا بشي تو هم مثل تموم آدما بشي

کي فکرشو مي کرد يه روز عزيزم واسه جدايي ازتو اشک بريزم

کاش ميدونستم عشق تودو روزه دلم واسه خودم داره ميسوزه

مني که باتو همه جوره ساختم عاشقي روبااسم تو شناختم

مني که دل پيشت گروگذاشتم بيشترازاين ازت توقع داشتم

عشق ما فقط براي اين بود که يه غريبه باتو هم نشين بود

حالا ديگه تويي واون غريبه اونم مي فهمه عشق توفر يبه

 

کاش

کاش در دهکده عشق فراواني بود توي بازار صداقت کمي ارزاني بود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمتِ دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

کاش دريا کمي از دردِ خودش کم مي کرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل ِ حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ِديوانه که باراني بود

کاش سهراب نمي رفت به اين زوديها دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دلها پر افسانه نيما مي شد و بيادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم ِ همه دخترکان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ِ ايراني بود

کاش چشمان پر از پرسش ِ مردم کمتر غرق ِ اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دلِ ما شبي از اين شبها غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت، شبي کاش دعايي بکنيم راز اين شعر همين مصرع ِ پاياني بود

 

درد دل يه عاشق

به آسمون نگاهي كن ديگه ستاره نداره صداي قلبمو ببين ديگه صدايي نداره

به اين دلم نگاهي كن عكس تو رو كشيده باز از رسم روزگار خود چه غصه ها كشيده باز

گفتيم تا آخر مي مونيم تا آخر قصه ي عشق اما نصيبمون چي شد ؟ تنها ، غم و غصه ي عشق

من نمي گم خودت بگو آخر دنيا كي ميشه ؟ بازي روزگار اينه ؟!اين بازي هم تموم ميشه ؟

گناه اين دل چي بوده ؟عاشق و بيقرار شده تنها شده دوباره دل آخر دنيا كي شده ؟؟؟

تو آســــــــــمون تاريكم مهتاب ديگه نور نداره بي كس و تنها و غريب شوقي به موندن نداره

عكس چشاتو مي بينم به هر طرف نگاه كنم دلم مي خواد هميشه باز جون و دلو فدات كنم

براي هر كي آدمي !براي من آسموني خودت مي دوني حرفامو اما نمي خواي بموني ؟

شايد كه تقصير منه گناه اين دلم چي بود ؟ دلت برام تنگ نميشه ؟ اي هستي و اي تار و پود !

تا كي بايد اشك بريزم ؟قسمت اين دل چي ميشه ؟ مي خواي فراموشت كنم ؟اما مي دوني نميشه !

چاره ي اين دل غريب با غم و غصه ، سازشه بي تو ، تموم زندگيم تو لحظه اي فنا ميشه !

خودت مي خواستي بمونم ترانه و شعــــــــر بخونم گوش كن به حرف اين دلم قصه برات نمي خونم !

فكر نكني مي خوام برم زياده طاقـــــــت دلـــم عاشق و ديوونت منم پنهونه اشكهاي دلـــم

بدون ! يه عاشق غريب چشم انتظارت مي مونه باز دوباره عاشقي رو براي قلبت مي خـــونه

بدون ! نگاه مست تو آتيش به قلبم ميـــــزنه اون حرفاي قشنگ تو دلم رو آســون مي بره

ناز نگاه چشماتو چرا تو پنهون مي كني ؟ مگه مي خواي دل منو !از تو دلت بيرون كني ؟؟؟

خسته شدي از دل من ؟ نمي خواي عاشقت باشم ؟ پرنده اي بشم برات نخونده مهمونت باشم ؟

شايد كه اينجور نباشه من اشتباه حاليم شده ! اسم قشنگ و ناز تو تموم زندگيـــــم شده !

قسم به چشم مست تو هميشه با تو مي مونم حكايت عشقتو بازبراي عالـــــم مي خونم

بيا با عشق پاكمون غصه ها رو دوا كنيــــم ! هميشه عاشق بمونيم به عهدمون وفا كنيــــــم

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 15:24 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |