تبليغاتX
شوق زندگی عشق پاک

شوق زندگی عشق پاک
I LOVE MIUE


كسي كه شاد و خندان است هميشه چيزي براي شادماني پيدا ميكند. (شوپنهاور)
عشق الهي يكي از قواي ذهني و معنوي خود شماست. (كاترين پاندر
)
يا چنان باش كه هستي يا چنان باش كه مي نمايي. (بايزيد بسطامي
)
تنها گنجي كه ارزش جستجو كردن دارد، هدف است. ( پاستور
)
يك چيز ميتواند همه چيزرا دگرگون كند ، انتخاب هدف و چسبيدن به آن ( اسكات ريد
)
انسان زاييده شرايط نيست ، خالق آن هاست. (آنتوني رابينز
)
تنها كلمه اي كه خدواند بر جبين هر مردي نوشته، اميد است. ( هوگو
)
عشق الهي هم اكنون مرا شفا ميبخشد. ( كاترين پاندر
)
از صداي خود بكاه و فرياد مزن و در راه رفتنت متعادل باش كه ناخوشترين آوازها، آواز خران است.( لقمان
)
چيزي به نام شكست وجود ندارد، آن چه هست نوعي نتيجه است. ( آنتوني رابينز
)
بدون توجه به شرايط هميشه با كلاس باش

از سعادت آدمي، فرزند صالح است. (حضرت محمد ص
)
هدف هنر امروز، زندگي است نه زيبايي ( هوگو
)
ارزيابي عالي، زندگي عالي بوجود مي آور . ( آنتوني رابينز
)
بخشيدن راه ستادن را ميگشايد. ( اسكاول شين
)
به محض آرام شدن درياي افكار، كشتي هاي نجات از راه ميرسند. ( اسكاول شين
)
محبت به دشمنان براي سلامت معنويت نيكوست. (اسكاول شين
)
سه چيز خيلي سختند: فولاد، الماس، و خويشتن شناسي. (فرانكلين
)
مرگ خوابي است آرام كه خيالات آشفته در آن وجود ندارد. ( سقراط)

بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده
بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو
مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند
.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌

جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي
مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌
پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و
بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به

هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با

كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام
نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور
مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من
جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و

ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به
جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه

حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي

عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان

بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن

اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا
گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا

خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت
دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان
رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام

شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه
صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

آموخته ام که ...

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم


نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

و تنها گنجی که ارزش جستجو کردن دارد هدف است

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 14:39 توسط .•* *•. .•*.محبوبه شب.•* *•. .•*. |